بسم الله الرحمن الرحیم
سالها انتظار روز هشتم (1402/12/25)
از لابی هتل کلید اتاق 409 را خواستیم گفتن نیست رفتیم بالا دیدیم در بسته هر چه در زدیم خانم بخشی در را باز نکرد همانجا می خواستم بیفتم مرضیه خانم دوید رفت پایین از لابی کارت اتاق 406 دوستانمان را گرفت و رفتیم اتاق آنها روی یک تخت اضافی که داشتن دراز کشیدم. از فرط خستگی و بی حالی می ترسیدم بخوابم احساس می کردم روح از بدن خارج می شود.

دلم به حال دخترم سوخت از شدت دلواپسی نمی دانست چکار کند چیزی از گلوم پایین نمی رفت بی طاقت شده بودم از طرفی عذاب وجدان داشتم که هم خودم و هم مرضیه خانم را از مراسم وداع انداخته بودم و آخرین خداحافظی با حضرت را از دست داده بودیم. بعد از خوردن کمی آب و ماساژ دادن حالم کمی جا آمد سعی کردم از نشان دادن شدت حال وخیم بکاهم و خودم را سر پا کنم دلم نمی آمد جگرگوشه ام را ناراحت و دلواپس ببینم، شب آخر بود این چند روز خیلی خوش گذشته بود نمی خواستم ساعات آخر را به کامش تلخ کنم.
بعد از یک ساعت اکرم و فروغ آمدن و گفتن: هم اتاقی ما رفته حرم امام حسین زیارت، و احتمالا تا ساعاتی دیگر نمی آید. ازشون عذرخواهی کردیم بابت بی اجازه به اتاقشان آمدیم از مرضیه خانم خواستم به لابی برود و کارت اضافه اتاق را بگیرد چون باید آماده رفتن می شدیم و ساک هایمان را می بستیم. مدیر هتل با کلید آمد در اتاقمان را باز کرد ولی کارت را نداد گفت اجازه ندارم کارت را به شما بدهم کارت را هم تا در جا کارتی اتاق نمی گذاشتیم برق اتاق وصل نمی شد. با روشن کردن چراغ موبایل و کنار زدن پرده، اتاق کمی روشن شد. می خواستم قرص بخورم چون شام نخورده بودم، در یخچال دنبال چیزی برا خودرن گشتم کمی نون و عسل و پنیر در یخچال داشتین خوردیم.

بعد تازه خانم بخشی تشریف آوردن اول گفت من کارت رو دادم لابی بعد کیف شو گشت دید نیست بعد کارت کاروان که به گردنش بود داخل شو نگاه کرد آنجا بود بعد از کلی معذرت خواهی که دیگر سودی نداشت وسایل مان را جمع کردیم و آنها را به جلوی آسانسور هدایت کردیم. هر دو آسانسور شلوغ بود و همه ی مسافران با چمدان جلوی در آسانسور منتظر بودن، یک آسانسور برای کادر هتل و حمل بار وسایل سنگین هتل بود از آن استفاده کردیم و سریع به لابی هتل رسیدیم. منتظر اتوبوس شدیم بعد از یک ربع وسایل و چمدان ها که زیاد هم بود با چه سختی به اول کوچه نزد اتوبوس رساندیم بعد از سوار شدن به اتوبوس سوال کردن فردا چون قبل از ظهر به مشهد می رسیم چه کسی روزه می گیرد که برای سحری تهیه ببینند.
ساعت تقریبا چهار به طرف نجف راه افتادیم دو نفر از کارکنان هتل هم با اتوبوس آمدند که در میانه راه پیاده شوند. در راه سحری دادن البته سحری که نمی شود گفت بیشتر به صبحانه شبیه بود، شامل نان پنیر، مربا، عسل و آب پرتقال. خیلی خسته بودم سعی کردم بخوابم ولی روحم اجازه پرواز می خواست، همین که یک جا نشسته بودم برای آرامشم کمک می کرد و از ناراحتی کم می کرد. نزدیک نجف که رسیدیم یکی از کارکنان هتل که با ما آمده بود خواست که پیاده شود به دوستش گفت هشت دقیقه به اذان است سریع مرضیه خانم را بیدار کردم گفتم بیا سحریمان را بخوریم الان اذان می گویند چون خیلی تشنه بودم اول آبمیوه را باز کردم خوردم دیگر نتوانستم چیزی بخورم تا افطار این آبمیوه توی دلم را می سوزاند و احساسش می کردم.

تقریبا نزدیک 5 به فرودگاه نجف رسیدیم اول ورودی فرودگاه همه را از اتوبوس پیاده کردند بردن داخل یک سالن که با نرده های پیچ پیچ چینده شده بود به صف وارد نرده ها شدیم تمام جیب و ساعت گوشی هر چه همراه داشتیم در سبدی گذاشتیم بعد از بازرسی بدنی و عبور از گیت دو باره با همان صف وارد اتوبوس شدیم، گویا ساکهایمان که داخل اتوبوس بود به وسیله سگ تفتیش کرده بودن. وارد بلوار اصلی فرودگاه شدیم تا جلوی درب ورودی ساختمان با اتوبوس آمدیم وسایل را روی چرخ گذاشتیم دوباره در صف ورود به ساختمان منتظر شدیم صف شلوغ بود غیر کاروان ما از پروازهای دیگر هم بودن، صف به کندی پیش می رفت مدیر کاروان پاسپورت هایمان را بهمان داد. گذرنامه به دست یکی یکی چک می شدیم بعد وارد ساختمان شدیم در آنجا لوازم خودمان و دوستان را یک جا جمع کردیم و تصمیم گرفتیم یکی پیش وسایل باشد بقیه برای نماز به نمازخانه بروند در کنار سالن سمت راست نمازخانه ای زیبا تمیز ولی خیلی کوچک بود در حال پوشیدن کفشم بودم که مرضیه خانم آمد و گفت سریع بیاین که باید بارهایمان را تحویل بدهیم با پاشنه های خوابیده به طرف چرخ هایمان رفتیم و بارهایمان را روی نقاله جلوی گیت گذاشتیم تک تک چمدانها را برچسب زدند و منتظر مرحله بعدی شدیم روی یک صندلی جای خلوت نشستیم. برای اینکه خاطرات و اتفاقات روز گذشته را فراموش نکنم و مهدی آقا را در جریان کارهای که آن روز انجام داده بودم بگذارم شروع به تایپ در ایتا کردم. شاید بعد از ویرایش در وبلاگم (کتاب باز openbooks) گذاشتم.

بعد از گذشت نیم ساعت در صفی قرار گرفتیم تا گذرنامه ها را چک کنند. صف طولانی و خسته کننده ای بود ولی یاد گرفته بودیم که صبور باشیم در اینجا هم باید کیف و وسایلمان را در سبد برای بازرسی می ذاشتیم و از گیت عبور می کردیم. از این خان هم در شدیم و وارد سالن فرودگاه شدیم از شیشه سالن هواپیما دیده می شد خوشحال روی صندلی نشستیم، خیلی شلوغ بود و گرنه همان جا روی صندلی می خوابیدم. کم کم داشتم بی هوش می شدم که باز صداکردن مسافران مشهد بیان در صف خروج دوباره گشتن شروع شد، آقایان که از در آوردن تسمه شلوارشان خسته شده بودن و هر مرحله گشتن فکر می کردن این آخری است به شوخی به مدیر کاروان گفتن ما امسال این همه کمربند شلوارمان رادر نیاوردیم که این جا در آوردیم اگر شلوارک می پوشیدیم راحتر بودیم. خانم ها را طبق معمول می گشتن به من که رسید گفتن برو تو این اتاق گفتم به بقیه نگفتین برن برای چی من را جداگانه می خواهند بازرسی کنن، در کنار سالن اتاق کوچکی بود داخل آن خانمی با لباس نظامی من را گشت حتی تا لای موهایم را گشت و بعد اجازه دادن به سمت در خروجی برای سوار شدن به اتوبوس حرکت کنیم.
تا به خودم جنبیدم اتوبوس پر شد و به زور خودم را جا دادم تا به پای هواپیما رسیدیم. درب ورودی مهمان دار هواپیما خوش آمد می گفت و با اشاره با انگشت نشان میداد که چقدر بریم جلوتر، مهماندار هواپیما که کت و دامن سرمه ای رنگ به تن داشت موهای مشکی که به صورت گوجه ای پشت سرش بسته بود با جوراب مشکی نازک و کفش های پاشنه بلند مسافران را با نگاه کردن به بلیت، صندلی هایشان را نشان می داد. مهماندار خانمی بلند قد و چهارشانه و سبزه روی، هیبت مردانه داشت با نگاه به بلیط با صدای مردانه تر، صندلی من که در ردیف ده بود نشان داد، فکر کنم هندی یا پاکستانی بود در عین حالی که با جبروت بود با لبخند و با حوصله مسافران را هدایت میکرد همه ی مسافرها ازش حساب می بردند و یک تنه یک هواپیما را مرتب کرد بالاخره با بستن کمربند، هواپیما شروع به دور زدن کرد و آماده پرواز شد همین را برایتان بگویم که من پرواز هواپیما را یادم نمی آید و خوابم برد و از خستگی بیهوش شدم.

بعد از نیم ساعت خواب عمیق از گردن درد بیدار شدم. از دور دیدیم که مهماندارها دارند صبحانه می دهند که شامل نیمرو حالت کوکو و با سس و پنیر با نان ساندیجی در بسته نایلونی دادن چون ما نیت روزه کرده بودیم نخوردیم. صبحانه نیم ساعتی روی میز جلوی من بود، خانم مهماندار که وصفش را قبلا گفته بودم ازش تقاضا کردم صبحانه من را در باکس بالای سرم بگذارد. وقتی دست و بالم باز شد تصمیم گرفتم دوباره بخوابم. مرضیه خانم و اکرم خانم و فروغ خانم سه تای کنار هم در ردیف سمت چپ من بودن، اکرم خانم از خستگی به خواب عمیقی رفته بود ولی فروغ خانم که از ارتفاع می ترسید تند تند تسبیح می فرستاد مرضیه هم به خواب رفته بود که هر چند لحظه با تلنگر فروغ از خواب می پرید. بالاخره بعد از دو ساعت به فرودگاه مشهد رسیدیم خدا را شکر کردم که با اینکه سفر پر خطر و خستگی زیادی داشتیم ولی به سلامت به وطن عزیزمان رسیدیم خدا را شکر . ساعت 11و نیم پایان سفر عشاق الحسین...
موضوعات مرتبط: سفر نامه
برچسبها: کتاب باز , سالها انتظار , سفرنامه , زهره طوسی زاده
