بسم الله الرحمن الرحیم
سالها انتظار روز اول (1402/12/18)
جمعه صبح ساعت 5 برای نماز بیدار شدم. بعد از نماز خوابم نمی برد از شوق و هیجان رفتن در پوست خود نمی گنجیدم. سری به چمدانم که از چند روز پبش آماده کرده بودم زدم. همه چیز کامل بود. لیستی از لوازمی که نیاز داشتم نوشته بودم هرکدام را که برمی داشتم تیک می زدم.

چند تا چیز که برای آخرین لحظه گذاشته بودم مثل مسواک و شارژر و... را هم برداشتم لباس هایم را پوشیدم و آخرین کار های خانه را انجام دادم همه جا را مرتب کردم چون نزدیک عید نوروز بود از هفته ها قبل خانه تکانی کرده بودم همه اتاق ها را جارو کردم پرده و ملافه ها را شستم حیاط را مرتب کردم و همه جا را برق انداختم و خودم را هلاک کردم هنوز خستگی خانه تکانی را در جانم حس می کردم و با زدن آمپول تقویتی کمی انرژی گرفتم. شب قبل خورشت قورمه سبزی درست کردم و برنج خیس کردم. صبح زود جمعه آب برنج را گذاشتم و برنج را صاف و دم کردم.
ساعت 7 صبح ساک و چمدان را در صندوق عقب ماشین گذاشتیم و دنبال مرضیه خانم رفتیم، زنگ زدم به گوشی تا بیاد پایین و حرکت کنیم. بعد از چند دقیقه حسین آقا و امیرحافظ و مرضیه خانم چمدان به دست آمدن. با آنها خداحافظی کردیم و با مرضیه خانم و مهدی آقا به طرف فرودگاه حرکت کردیم به بلوار آزادی که رسیدیم ترافیک شروع شد تعجب کردم صبح زود، روز جمعه چرا آنقدر ترافیک سنگین است به هر حال وقتی به پل آزادی رسیدیم ترافیک کم شد. خدا را شکر به موقع به فرودگاه رسیدیم چند نفری داخل سالن فرودگاه بودن ما هم صندلی پیدا کردیم و نشستیم بعد از مدتی راضیه خانم و محمد آقا و سارا و محمد رضا هم آمدن بعد از کمی گپ و احوال پرسی مدیر کاروان آمد و پاسپورت و کارت کاروان، که باید به گردن بیندازیم و برچسبی که به چمدان بزنیم را به اعضاء کاروان داد و بعد از خداحافظی با بچه ها، در صفی که از گیت ورودی، وارد سالن تحویل چمدان ها می شدیم قرار گرفتیم. فقط مهدی آقا ماندند تا ما ارز مسافرتی را بگیریم و بدیم به ایشان. بعد از آنجا به صف تحویل چمدان ها رفتیم. چمدان ها را با چسباندن نوار سفید تحویل دادیم و به سراغ دستگاه های که با دادن کد شناسایی که قبلا ارز خریده بودیم دلار را تحویل گرفتیم هر نفر هزار دلار را داخل پاکت گذاشته به مدیر کاروان دادیم تا به دست مهدی آقا برساند و بعد از آنجا گیت بازرسی دیگر رد شدیم که خودمان و ساک دستی را از دستگاه عبور دادن. من داخل ساک خوراکی قاشق و چنگال و کارد میوه خوری داشتم که کارد را از ما گرفتن و به طرف اتوبوسی که ما را به هواپیما می رساند سوار شدیم. هواپیمای ما عراقی بود. من و مرضیه و اکرم در یک ردیف بودیم و فروغ در ردیف پشت سرما قرار گرفت. راستش را بخواهید می ترسیدم ولی با توجه به دخترها که همراهم بودن نباید ضعف نشان می دادم. با دادن دلداری که ترس ندارد و انشاالله به سلامتی می رسیم خودم را سرگرم تلفن همراه کردم. بعد از تقریبا 2 ساعت به مقصد نجف اشرف رسیدیم. از هواپیما پیاده شده و سوار بر اتوبوس به سالن فرودگاه نجف رسیدیم خیلی خلوت بود بجز کارکنان گیت ها کسی در سالن نبود. خانم میان سالی که از فرودگاه مشهد با دختر ها آشنا شده بود و برایش ارز مسافرتی از دستگاه گرفته بودنند در فرودگاه نجف با ما همراه شد چون تنها بود دوست داشت با ما آشنا شود و آرزوی می کرد کاروان شان با ما باشد که بعد از پرس جو متوجه شدیم با هم در یک هتل هستیم اما کاروان آنها با ما فرق می کند. این گفتگو ها باعث شد که سرگرم شویم و آخرین نفرات باشیم که به گیت بازرسی برویم در آنجا یک نفر یک نفر با در دست داشتن پاسپورت به گیت مراجعه کرده و باید به دوربین جلوی مامور گیت نگاه می کردیم احتمالا عکس می گرفتن و با پاسپورت مقایسه می کردن مهر می زدن و به سالن که باید چمدان هایمان را بگیریم می رفتیم. با چرخ دستی ساک های خودمان و هم سفری جدید را گرفتیم و سوار اتوبوس شدیم. فرودگاه نجف نسبتا مجهز بود ولی شهر نجف پر از خانه های نیمه ساز با سیم های آویزان و آسفالت های پر از چاله چوله و پیاده رو های خاکی و پر از آشغال، بهر حال شهر پیشرفته ای نبود.

نزدیک ساعت 3 به هتل رسیدیم. هتل اهل الجود در خیابان نبات الحسن می باشد که فاصله آن تا حرم مطهر حضرت علی (ع) 800 متر است که میتوان این فاصله را در 15 دقیقه پیاده طی کرد. هتل اهل الجود نجف از نظر بنایی تقریبا نوسار و تمیز و دارای 7طبقه و با اتاق های 2و 3و 4 تخته و تقریبا درحد استاندارد با امکانات وای فای و رستوران در طبقه فوقانی و نزدیک به صحن خانم فاطمه زهرا (س) و مقام صافی صفا یمنی می باشد. نقطه ضعف این هتل کوچک بودن و کمی دور بودن از حرم حضرت علی (ع) و ساخت و ساز اطراف هتل بود که در مسیر رفت و آمد پر بود از نخاله و وسایل بنایی که از زیبایی اطراف هتل می کاست. به نظر من مردم عراق به زیبایی سازی شهر و تمیزی و نظافت شهرشون زیاد اهمیت نمی دهند.

بعد از مشخص شدن اتاق ها کارت اتاق ما که چهار تخته بود را دادند و ما با وسایل مان با آسانسور به اتاق رفتیم که باید بلافاصله برای صرف نهار به رستوران مراجعه می کردیم. البته در هواپیما یک ساندویچ مرغ خورده بودیم. رستوران در طبقه هفتم بود که کاملا یک طبقه از هتل را به رستوارن اختصاص داده بودن. تمیز و مرتب با صندلی های یک شکل و منظم در کنار هم چیده شده بود. غذا به صورت نیمه سلف سرویس ارائه می شد. بعد از برداشتن قاشق و چنگال و پیش دستی می توانستیم از میز کنار سالن دسر که شامل سالاد و لیمو ، پیاز، زیتون، نوشابه، دوغ، و نان... برداریم. غذا در ظرف کشیده و آماده می کردن روی پیش خوان می چیدند برمی داشتیم و گروه ما که شامل چهار نفر می شدیم (من و مرضیه خانم و اکرم خانم و فروغ خانم) همیشه سر یک میز می نشستیم و با هم غذا می خوردیم. مدیر کاروان (حمیدرضا پورحسینی) همیشه برای تقسیم غذا حضور داشتند و هوای مسافران را داشت بعضی از مسافران غذای بیشتری می خوردنند یا رژیم خاصی داشتن را مواظبت می کرد. روزهای اول پرس کامل غذا را می گرفتیم ولی بعدا متوجه شدیم نمی توانیم بخوریم و اضافه می آید بعد از آن هم سعی می کردیم سالاد و مخلفات کم برداریم معمولا لیمو و پیاز را حتما می خوردیم، به خاطر اینکه مریض نشویم، بقیه را بر نمی داشتیم غذا را هم می گفتیم کم بکشند که اسراف نشود. در رستوران اعلان کردن بعد از کمی استراحت ساعت 5 در لابی هتل جمع شویم تا به اتفاق به حرم حضرت علی مشرف بشویم به من بود دلم می خواست هر چه زودتر به زیارت بروم ولی چون هنوز راه بلد نبودم ترجیح دادم بار اول را با کاروان همراه باشم. به اتاقمان رفتیم که دارای 4 تخت کنار هم و در پایین تخت راه باریکی برای رفت آمد بود کمی کوچک بود ولی تمیز و مرتب بود یخچال کوچکی در بالای اتاق زیر پنجره داشت با پرده های ضخیم و زیبا. کنار پنجره رفتم پرده را کنار زدم، هتل ما دقیقا روبروی وادی سلام بود.
قبرستان وادِیالسَّلام قبرستانی بزرگ و تاریخی در شهر نجف عراق که به سبب وجود احادیثی درباره فضیلت آن، برای شیعیان اهمیت مذهبی دارد. بنابر برخی روایات، این قبرستان، محل رجعت بعضی از پیامبران و صالحان است و بنابر برخی دیگر هر مؤمنی در هر جای دنیا که وفات کند، روح او به این مکان خواهد آمد. قرار گرفتن وادی السلام در شهر نجف، که مرقد امام اول شیعیان، امام علی(ع) در آن قرار دارد، بر اهمیت آن افزوده است. زائران عتبات عالیات عراق، این قبرستان را نیز زیارت میکنند. مقبرههای منسوب به هود و صالح از پیامبران پیشین و مقامهایی با نام برخی از امامان شیعه در این قبرستان وجود دارد.

امیر مومنان(ع) فرموند: نخستین جایی [در زمین] که خدا را در آن عبادت کردند، پشت کوفه بود؛ وقتی که خداوند فرشتگان را امر به سجده بر آدم کرد، آنان در پشت کوفه سجده کردند.
برخی منابع نیز دلیل نامگذاری قبرستان وادیالسلام را اینگونه بیان میکنند که این نام را پیامبر اسلام و بلکه جبرئیل بر آن نهاده به این معنا که مدفونهای در این گورستان از محاسبه و عذاب عالم برزخ معاف و در سلامت هستند.
در این قبرستان علاوه بر قبور اهالی عراق، قبور مردم مختلفی از ایران، هند، پاکستان، لبنان و دیگر کشورها دیده میشود. در قبرستان وادیالسلام بسیاری از نامداران و شخصیتهای دینی و نیز غیر دینی دفن شدهاند:
- هود و صالح که در ورودی قبرستان قرار دارند.
- لوط
- یحیی
- محمدرضا تنکابنی
- سید جمالالدین گلپایگانی
- سید محمدباقر صدر
- سید جمالالدین افجهای
- سید علی قاضی طباطبایی
- رئیسعلی دلواری
بعد از کمی استراحت ساعت 5 به لابی هتل رفتیم و با کاروان به سوی حرم حرکت کردیم از درب هتل که بیرون می آمدیم کوچه ای در سمت چپ هتل بود که بعد از طی مسافتی به اول بازار حرم رسیدیم همان اول بازار بازرسی از خودمان و دستگاهی که وسایل را از آنجا عبور می دادیم شروع شد. انتهای بازار به مرقد مطهر حضرت علی (ع) رسیدیم که در آنجا کاروان جمع شدن و اذن دخول و روضه خواندن بعد از آن اعلام کردن راه حرم را یاد گرفتید هر وقت خواستید بیایید زیارت و برگردید به اختیار خودمان باشیم.
در عراق اجازه نمی دهند کفش را داخل ببرید باید به کفشداری تحویل بدهید. اکثرا عراقی ها کفش هایشان را در جلوی صحن رها می کردند، که این بهم ریختگی جلو درب ورودی جلوه زیبایی نداشت. کفش هایمان را به کفشداری تحویل دادیم و به طرف درب ورودی حرم مطهر که دالان سر پوشیده بود، با دیوارهای از سنگ سفید، ورودی صحن حضرت زهرا(ع) برای بازرسی بدنی با نرده به چند قسمت تقسیم کرده بودند، خیلی شلوغ بود چون نزدیک اذان مغرب و همه برای نماز به حرم آمده بودند. بعد از بازرسی وارد صحن بسیار بزرگ و زیبایی شدیم سقف صحن آینه کاری با لوسترهای بزرگ و زیبا، ستون های عریض و عظیم سنگی جفتی کنار هم، پایه های ستون ها پهن و دارای کولر، کف با سنگ های سفید و سیاه به صورت مستطیل های کنار هم با حاشیه سنگ سیاه تزئین شده، کنار ستون ها گلدان های بزرگ گذاشته شده بود، یک راسته از صحن را مفروش کرده بودند برای عبادت و نشستن و قسمتی از آن را نرده کشیده بودند و اجازه ورود نمی دادن شاید برای مراسم های خاص و جمعیت زیاد از آن قسمت استفاده می شد.

قسمت آقایان که فرش شده بود بیشتر برای استحراحت به نظر می رسید و اکثرا خوابیده بودن و استراحت می کردند. در سمت چپ ما حرم حضرت علی (ع) بود دوست داشتیم اول بریم زیارت ولی با توجه به اینکه اذان مغرب را می گفتن تصمیم گرفتیم به نماز جماعت برسیم برای شرکت در نماز راهنمایی شدیم انتهای صحن حضرت زهرا از پله برقی بزرگی دو طرفه رفت و برگشت، پایین رفتیم با صحن زیبا و دلنشینی مواجه شدیم که بسیار وسیع پر از ستون های بزرگ و فرش های یک دست پوشیده شده بود. صف نماز جماعت خانم ها با حضور امام جماعت و موذن برقرار بود. ما هم به نمازگزاران پیوستیم و نماز را به جماعت خواندیم. بعد از نماز مغرب و اعشاء زیارت نامه خواندیم و نماز زیارت، بعد به اتفاق دوستان با شوق و اشتیاق فراوان بعد از بیست سال آرزوی زیارت دوباره به دیدار آقامون حضرت علی (ع) شتافتیم.
از دور که چشمم به بارگاه ملکوتی امام افتاد ناخودآگاه چشمانم پر از اشک شد و بغضم ترکید در همان لحظه به یاد تک تک افرادی که التماس دعا گفته بودن و عزیزانم و دوستداران آقامون افتادم و از خدا درخواست کردم که نصیب و قسمت شون بشود.
مرضیه جون که زیارت اولی بود حال وهوای دیدنی داشت خوشا به حالش از امام رضا هدیه زیارت حضرت علی را گرفته بود. به خاطر ازدهام و شلوغی زیاد رفتیم کنار پنجره فولاد روبروی ضریح که داخل صحن بزرگ و روبازی، با چترهای بزرگ برای آفتاب و باران که در آن موقع شب بسته بود و آسمان زیبای نجف را می شد دید. به هر حال شب سردی بود با صبر و حوصله زیاد توانستیم در آن شلوغی جلوی پنجره فولاد دو رکعت نماز بخوانیم بعد روی فرش های جلوی پنجره نشستیم و نماز زیارت برای بقیه و زیارت نامه خواندیم بعد از آن به پیشنهاد بچه ها رفتیم روبروی ایوان طلا حضرت نشستیم چند تا عکس گرفتیم و کنار درب بزرگ، از آبخوری به نیت شفا آب خوردیم.
شب نزدیک ساعت نه بود و باید برای صرف شام به هتل می رفتیم. در راه از کنار دست فروشان و مغازه های اطراف حرم، که شامل مغازه لباس و اسباب بازی فروشی و مهر و تسبیح، سجاده و چادر نماز می شد قیمت کردیم و رد شدیم.
رستوران هتل، بالاترین طبقه هتل بود با آسانسور به رستوران رفتیم و بعد از برداشتن قاشق و چنگال و بشقاب برای سرو سالاد، ماست، نوشابه، پیازو لیموترش که به صورت سلف سرویس کنار سالن چیده شده بود رفتیم بعد از گرفتن غذا سر میز شام دور هم نشستیم. هنوز با هم سفری هایمان آشنا نبودیم گاهی چشم در چشم می شدیم سری تکان می دادیم و لبخندی می زدیم و احوال پرسی مختصری می کردیم. بعد از صرف شام با برداشتن میوه و گاهی وقتها نوشابه یا دوغ به اتاق هایمان می رفتیم. قبل از رفتن به اتاق رمز وای فای هتل را گرفتیم تا بتوانیم با خانواده هایمان تماس بگیریم خصوصا مرضیه خانم که نگران امیرحافظ بود. البته می دانست که خواهر عزیزش و بابا و بچه ها مواظبش هستند ولی نگران دلتنگی پسرش بود.
وقتی وارد اتاق مان شدیم بعد از شست شوی دست و صورت و رعایت موارد بهداشتی برای اینکه بیمار نشویم از خستگی روی تخت مان دراز کشیدیم و اولین کاری که کردیم گوشی به دست در حال دادن رمز وای فای و تماس با خانواده هایمان شدیم می دانستیم که منتظر تماس ما هستن با روبیکا تماس تصویری گرفتیم البته به سختی چون قطع و وصل می شد به هر حال خبر سلامتی یمان را به عزیزانمان دادیم و از شدت خستگی به خواب عمیقی فرو رفتیم.
موضوعات مرتبط: سفر نامه
برچسبها: کتاب باز , سالها انتظار , سفرنامه , زهره طوسی زاده
