*openbooks*

آبی بر آتش جان ، یادداشتی بر سفر اربعین ( روز چهارم)

زهره طوسی زاده
                            *openbooks*

آبی بر آتش جان ، یادداشتی بر سفر اربعین ( روز چهارم)

آبی بر آتش جان

یادداشتی بر سفر اربعین (روز چهارم)

روز بعد پس از دوش گرفتن مجدد و صرف صبحانه اتاق هتل را تخلیه و مدارک گذرنامه خود را تحویل گرفتیم. با همکاری متصدی هتل ساک هایمان را هم آنجا در گوشه ای از لابی هتل به امانت گذاشتیم و با مسعود آقا و عروس خانم قرار گذاشتیم تا بعد از ظهر ساعت ۱۷ در حرم باشیم و سپس ساک های خود را تحویل گرفته و از هم آنجا راهپیمایی پیاده به سمت کربلا را آغاز کنیم.

فقط برای صرف نهار بعد از نماز ظهر قرار گذاشتیم. در آخرین روز سفرمان در شهر نجف و پس از زیارت وداع راس ساعت ۱۷ ‌در محل درب باب الحسن جنب باب القبله با بچه ها قرار داشتیم و از آنجا یک راست رفتیم و ساک هایمان را تحویل و ازهمان جا راهپیمایی پیاده به سمت کربلا را آغاز کردیم. مسیر طولانی حرم تا اول جاده کربلا مسافت نسبتا زمان بر و طولانی است که باید از کنار خیابان های شلوغ شهر که مملو ازخودروهای سواری، رهگذران و زائرین پیاده و موکب های پذیرایی از زائرین ... باید عبور می کردیم. ایثار و سخاوت و محبت ... ازچهره خادمین موکب ها نمایانگر بود که با احترام دعوت به پذیرایی داشتند و نوای مداحی و سینه زنی بلند گوها ی مربوط به هر موکب، فضای زمین و زمان را پر کرده بود. با رسیدن افق شرعی و پخش اذان مغرب نماز مغرب و اعشا را در یکی از موکب های بین راه خواندیم و سپس به راه ادامه دادیم حدود ۳ساعت طول کشید تا به ابتدای جاده کربلا و عمود شماره یک جاده کربلا رسیدیم و تازه از آنجا رسماً پیاده روی آغاز می شد.

تا ساعت نزدیک به ۲۳ به راه خود ادامه دادیم و در کنار عمود ۶۷ از فرط خستگی به یکی از موکب های روبرو پناه برده و پس از استحمام و شستن لباسها استراحت کردیم. با فرارسیدن زمان اذان صبح نماز را خوانده و به اتفاق برای راهپیمایی روز دوم با توکل به خداوند و استمداد از اهل البیت عصمت و طهارت پیاده روی خود را آغاز کردیم.

ماشاالله مسعود آقا گام های استوارش دو برابر قدم‌های من بود و همیشه جلوتر از من حرکت کرده و مدام به پشت سرش نگاه کرده و با زبان بی زبانی با من حرف میزد و درخواست داشت تا من به او برسم از نگاهش معلوم بود همراه خوبی برای پیاده روی با او نیستم. هرچه جلوتر می رفتم زخم شصت پایم که یادگار چند روز گذشته مشهد بود بعلاوه تاول جدید پاشنه پای راستم، محدودیت سرعت درحرکت را بیشتر کرده و دردهای ناشی از ترکش‌های دفاع مقدس و دیسک کمرم لحظه به لحظه بیشتر می شد هر چه سعی می کردم هم گام بچه ها حرکت کنم به آنها نمی رسیدم لذا از آن دو خواهش کردم که آهنگ راهپیمایی خود را به راحتی ادامه داده و به عقب افتادن من کاری نداشته باشند و من را به حال خود رها کنند و بگذارند در حد قدرت و شرایط سلامتی و جسمیم به راهپیمایی ادامه دهم.

اول نمی پذیرفتند و مسعود آقا به شوخی می گفت مامان شما را به ما سپرده تا مواظب تان باشیم نکند خطایی مرتکب شوید. بالاخره اسرار و خواهش و تمنای من جواب داد و آنها به حرکت خود سرعت داده و لحظه به لحظه دورتر و دورتر شدند تا اینکه در انبوه جمعیت از دید من پنهان شدند و من نفسی کشیده و راحت لنگان لنگان به راهم ادامه دادم ساعتی نگذشته که به بهداری مراجعه و برای درد گرفتگی عضلات پا دو عدد آمپول تزریق و زخم و تاول پایم را پانسمان کردند. و باز چند ساعتی نگذشته بود که برای خود یک عدد عصا خریدم که الحمدالله عصا خیلی به حفظ تعادل و سرعت در حرکت کمکم کرد. شب به عمود ۴۶۰ رسیده و در موکبی پس از استحمام و شستن لباسها به خواب عمیقی فرو رفتم.

قبل از اذان صبح بلند شده و با خواندن نماز و روغن مالی و پانسمان پاها راهپیمایی روز سوم سفرم را با استعانت از خداوند مهربان و یاد امام زمان عج آغاز کردم. هوا لحظه به لحظه گرمتر و گرمتر می شد. صف زائرین برای دریافت غذا از موکب ها بسیار تکرار می شد و افرادی مثل اینکه با همه موکب ها قرار داد داشتند و همه جا در صف می ایستادند و متاسفانه برخی افراد از همه جا غذا می گرفتند و لقمه ای نخورده آنرا در گوشه ای رها می ساختند و نمادی از بی فرهنگی و اسراف را به نمایش گذاشته بودند. همچنین انواع آشغال ها اعم از لیوان یک بار مصرف، ظرف خالی آب یکبار مصرف و، پوست میوه و... را در سطح خیابان و مسیر راهپیمایی پرت می کردند و می رفتند. من از دیروز صبح که به اتفاق فاطمه خانم صبحانه ای از موکبی گرفته بودم ، تا شب هیچ غذایی از جایی نگرفته و روز بعد هم جز آب و شربت چیز دیگری نخوردم.

ظهر شد برای فرار از شدت گرما و خواندن نماز و استراحت به موکبی پناه بردم. بعد از نماز احساس گرسنگی کردم از آسایشگاه و باد کولرسرد آنجا به خیابان و مسیر راهپیمایی نگاه کردم کمتر زائر پیاده ای دیده می شد و خدمه موکب ها هم از شدت گرما موکب را ترک کرده بودند. ناگاه عده ای از سربازان عراقی را دیدم که دارند غذا تناول می کنند و فردی با سینی غذا از آنها پذیرایی می کند من آن فرد را تعقیب کردم و دیدم وارد آسایشگاه بغلی شد که آنجا سفره ای ویژه برای برخی فرماندهان و نیروها امنیتی عراق پهن شده است به کنار سفره رفتم و با تعارف اندک مسئول پذیرایی در کنار سفره آنها نشستم و جاتون خالی ویژه پذیرایی شدم.


موضوعات مرتبط: دینی و مذهبی ، سفر نامه
برچسب‌ها: آبی بر آتش جان , پیاده روی اربعین , یادداشتی بر سفر اربعین , کربلا

تاريخ : سه شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۲ | 19:0 | نویسنده : زهره طوسی زاده |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.